منو
شهادت حضرت فاطمه (س) مجید بنی فاطمه

شهادت حضرت فاطمه (س) مجید بنی فاطمه

  • 4 تعداد قطعات
  • 3 دقیقه مدت قطعه
  • 34 دریافت شده
مرثیه خوانی شهادت حضرت فاطمه (س) با صدای مجید بنی فاطمه، شب دوم فاطمیه دوم سال 1395


قطعات

  • عنوان
    زمان
  • 3:34
    وقتی هوای روضه ما باز مادریست حال و هوای گریه ما جور دیگریست وقتی که مادر همه ماست فاطمه حسی که بین ماست همانا برادریست مداح و روضه خوان و سخنران و چای ریز کار تمام ما دره این خانه نوکریست شاهان روزگار به ما غبطه می خورند این نوکری خودش به خدا عین سروریست
  • 7:18
    شنیده ام خبر از کوچه بنی هاشم که سوخته جگر از کوچه بنی هاشم اگر که کوچه مشوق سر شکستن داشت شکسته شد کمر از کوچه بنی هاشم اعوذ بالله اگر در روضه زهرا در آوریم سر از کوچه بنی هاشم ستاره ای به روی خاک کوچه افتاد و کبود شد قمر از کوچه بنی هاشم مسیر رفتن تا خانه را دو چندان کرد مصیبت گذر از کوچه بنی هاشم فقط نه حرمت مادر شکسته شد آنجا شکسته شد پسر از کوچه بنی هاشم حسن گرفت به زحمت دو بال زخمی را و جمع کرده پر از کوچه بنی هاشم سه ماه پیش علی روی خود نمی پوشاند نرفته بود اگر از کوچه بنی هاشم گمان کنم که برای دل علی داغی نبود بیشتر از کوچه بنی هاشم به کربلاست همان آتش در و دیوار به نیزه رفته سر از کوچه بنی هاشم
  • 5:51
    بگیر دست منو پاشو نمونده راهی تا خونه به روی چادرت مادر یا اینکه خاک یا خونِ نتونستم سپر باشم تموم غصم از اینه چرا دستت به دیواره مگه چشمات نمیبینه عجب رویی چه ابرویی کبوده صورت ماهت بابا دق می کنه حتما بفهمه بسته شد راهت با این حالت نمی مونی فدای عمر کوتاهت همه دنیا تو این کوچه شده روی سرم آوار یه سیلی خوردی از نا مرد یکی هم خوردی از دیوار به یایا چی بگم حالا چرا چشمای تو تاره با اون سیلی گمونم که شکسته باشه گوشواره اگه بابا یه وقت از من بپرسه تو چی می دونی یا از فردا بگه زهرا چرا روت و می پوشونی چی دارم من بگم وقتی که هستش چادرت خاکی
  • 7:14
    یه روزی هست که تقویمای تاریخ نوشتن بین کوچه محشری شد دوشنبه راهش و بستن که افتاد نوشتن از همون روز بستری شد پاهاش از ضعف می لرزید نفساش بوی خون میداد پسرش گریه می کرد و بهش راه و نشون میداد دنیا تاریک بود کوچه باریک بود زهرا بی حال و مرگش نزدیک بود رو خاک افتاد دنیا زیر و رو شد جدا کردن در و از دست پهلو خلاصه بستر و آماده کردن امان از بستر و از دست پهلو می خواستن با یه مشت هیزم دل ما رو بسوزونن آتیش آماده می کردن که دریا رو بسوزونن فصل پاییز بود از آه لبریز بود از پا افتاد و عمرش نا چیز بود یه دردایی فقط احساس میشن یه دردایی ولی دق مرگ میدن حسن دید ما شنیدیم ماجرا رو شنیدن کی بود مانند دیدن علی می گفت چی دیدی که اینجوری پریشونی چیکار کردن توی کوچه می خوای پاشی نمی تونی خونه لرزید تا پهلو به پهلو شد بعد اون سیلی چشماش کم سو شد

مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

    تاکنون نظری ثبت نشده است

تصاویر

پایگاه دعا و نغمه های مذهبی